بعد از سه‌سال برگشتم به تبریز. به دانشگاه تبریز. هیچ چیز تغییر نکرده بود. مطلقاً هیچ چیز. جز آدم‌ها. آدم‌های سابق آن‌جا نبودند. به همه جای دانشگاه سرک کشیدم. از بیشتر جاها خاطره داشتم.
ولی تبریز برای من وقتی تبریز شد که از دانشگاه لعنتی زدم بیرون. وقتی با علی آقاپور رفتم موزه‌ی معماری توی دفتر یادداشتم نوشتم:«همه‌ی ما یه روز برمی‌گردیم به جایی که دوست‌ش نداریم.به‌خاطر آدم‌هایی هنوز دوست‌شون داریم.»
کتابفروشی شایسته تنها جایی بود که بیشتر از یک‌بار رفتم. چقدر دوست دارم این کتابفروشی رو...
خیلی‌ها رو نتونستم ببینم. بچه‌های اصلی رو دیدم به استثنای دونفر که خیلی دوست داشتم ببینم‌شون و نشد. نمی‌شد...
مخاطب این وبلاگ صفر شده. شاید مخاطب همه‌ی ماها هم یه‌جوری صفر شده. دیگه کم‌کم همه‌مون بزرگ می‌شیم و خاطرات فرعی رو فراموش می‌کنیم. آدمای فرعی رو فراموش می‌کنیم. خیابونای فرعی رو فراموش می‌کنیم و... فقط چیزای اصلی می‌مونن. مگه ما چندتا آدم اصلی داریم تو زندگی‌مون؟چندتا پیاده‌رو؟ چندتا خاطره؟ روز به روز تبدیل به آدمای محدودتر و غیرقابل تحمل‌تر می‌شیم. من خودم چندوقته بشدت این احساس رو دارم که دوره‌ی جوونی رو پشت سر گذاشتم و درگیر بحران میانسالی شدم!
نمی‌دونم تا کجا می‌شه به گذشته پناه برد و تا چندسال دیگه این گذشته رو به یاد می‌آریم. تا کی چیزی به اسم دوران دانشجویی برامون یه مفهوم خاص داره. ولی می‌دونم یه چیزایی هیچوقت فراموش نمی‌شن. چیزایی که معنای اونا رو بیشتر از دونفر نمی‌دونه... در نهایت همه تبدیل می‌شن به دونفر. دونفر سابق!



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 9:3 | نویسنده : مرتضی |

سلام

بچه ها خانم آقاپور در آزمون دكتري موفق به كسب رتبه لازم شدند. و امسال در دانشگاه شيراز زبان و ادبيات فارسي مي خونند. از همين‌جا بهشون تبريك ميگم. به اميد موفقيت هاي بيشتر براي ايشون و ساير دوستان.

راستي مهدي عبدالهي هم هم‌اكنون در مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه شهيد بهشتي مشغول به تحصيل مي‌باشند.



تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 17:44 | نویسنده : مرتضی |
سلام دوستان

این روزا خیلی دلم هوای اینو میکنه که با بچه های جلسه کتابخوانی باز دور هم جمع بشیم. توی چمنای دانشگاه باشه بهتره... بدون حتی یه غایب! بستنی کیم هم بخریم!

داداشم که از من بزرگتره یه دوست داره که خیلی صمیمین. ۱۰ سالیه همکارن توی نیرو هوایی. با هم یه جا خونه خریدن و می گفت از الان نگرانیم که وقتی ۱۰-۱۵ سال دیگه بازنشسته بشیم چطور از هم جدا بشیم واسه همین تصمیم گرفتن با هم یه کار مشترک راه بندازن که تا همیشه با هم باشن. یکی از حسرتای من توی زندگیم اینه که از این دوستا نتونستم داشته باشم. شاید اشکال از من بوده... نمی دونم...یعنی موقعیتایی بوده که میتونستم داشته باشم اما از هم جدا شدیم به جبر زندگی... مثل پریسا که این روزا هی وعده دیدار میذاریم که اسدآباد هم رو ببینیم اما من تبریزم و اون تهران. من تیر میرم اسداباد و اون شهریور! و همینطور قرار و قرار و قرار هایی که بالاخره سالی یه بار تحقق پیدا میکنه!

گاهی فکر می کنم اگه ما چند نفر هم یه کم زودتر شروع میشد یا دیرتر تموم میشد (پراکنده میشد) ما دوستای خیلی خوب تری می شدیم و در کنار هم آدمای بزرگتری میشدیم وخیلی کارای بزرگ میتونستیم بکنیم. جالبه که من با بعضی از بچه ها تازه داشتم اشناتر و مچ تر میشدم. من از پرکارترین روزای زندگی ادبیم همون وقتا بود! بعد از اون دست و پا شکسته پیش اومدم...

اما حالا هم که پراکنده شدیم هیچ دلم نمیخواد که تبدیل به خاطره بشیم (جدا از این قسمت بیزارم و وحشت دارم!) میتونیم دوستایی باشیم که هر چند سال یکبار همدیگه رو توی همین تبریز ببینیم.

من طبق برنامه خودم بیشتر از یکسال دیگه تبریز نیستم (تا زندگی چه خواهد...!) وقتی از اینجا برم احتمالا تغییر می کنم، زندگیم عوض میشه، تصمیمات عجیبی ممکنه بگیرم برای زندگیم! و شاید این وسطا فراموشکار هم بشم. پس ازتون میخوام اگه اینایی که گفتم شدم حتما حتما قرارمون رو یادم بیارید. بهم بگید که برای نجات دوستی ها از چنگ خاطره شدن هیچ بهانه ای پذیرفته نمیشه! اگه خواستم ۹/۹/۹۹ نیام  سرزنشم کنید. چون من فهمیده ام اگه قرار باشه همه ی چیزایی رو که توی زندگی پشت سر میذاریم فراموش کنیم، زندگی دوزخی میشه برا خودش. و یه مشت خاطره بیشتر از هر چیزی می تونن آدمو عذاب بدن.

راستی من به داداشم گفتم که ما هم با دوستامون قرار گذاشتیم که ۹/۹/۹۹ ساعت ۹ جلوی دانشکده مون هم روببینیم. خیلی براش جالب بود. دو روز بعدش یهویی گفت: «من همه ش یادم میفته که قراره سال ۹۹ دوستاتو ببینی. خیلی خوبه خوش به حالت!»



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 16:49 | نویسنده : محمودی |

سلام به همگی امیدوارم به اندازه کافی بهتون خوش بگذره! دلم واسه همتون تنگ شده دلیل ناپدید شدنم فقط ازدواج نبود به هرحال امیدوارم هممون دوباره دور هم جمع بشیم مخصوصا بچه های نقد داستان، من قرار بود بعد از عید بیام تبریز ولی نشد چون هنوز درگیر پایان نامم، یه مقاله برای همایش زنجان نوشتم که دوتا از استادای هیات داورش استاد صدری نیا و رسمی ان اگه برای ارایه پذیرفته بشه شاید اومدم اون طرفا، بهر حال یه روز میام



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 21:53 | نویسنده : معصومه عليمرادي |
سلام به به قالب وبلاگوعشقه خیلی قشنگ شده دستت درد نکنه

امروز برا آزمایشم رفتم تبریز توراه بودم که فرزانه زنگ زد که کجایی و کی میایی دانشگاه وگفت پریسا اینام میان گفتم بعدآزمایشم میام رفتمو همین که ازآزمایشگاه اومدم بیرون زنگ زدم سمیراجدیری و طاهره سمیرا گوشیش زنگ میخوردوجواب نمیداد تا جایی صبر میکردم که میگفت مشترک مورد نظرپاسخگونمی باشد ولی ول کن نبودم بارسوم جواب داد گفتم بیا دانشگاه گفت سرماخوردم گفتم چرت نگو سمی زود بیا دلم تنگیده برات زود بدو منتظرتم طاهره دوبارزنگ زدم وگوشیش خاموش شد ولی ازرو نرفتم ظهرزنگ زدم خونشون رفتم دانشگاه ازدرب فنی همه چی مثل سابق بود وجای بچه ها جالی اول رفتم کتابخونه جایی که همیشه دوسش دارم خانم رضاییو همکاراشودیدم یه چرخی تو کتابخونه زدم بعدش رفتم طبقه خودمون ادبیات کسایی که برا مصاحبه اومدن جمع شده بودن دم دراتاق اکرمی فرزانه داشت بایکی از آقایونی که برا مصاحبه اومده بودن می حرفید آسیه هم بود حرفش که تموم شد زدم بازوشوگفتم فرزان با ذوق پرید بغلمو منم که دنیای احساس گفتم دیوونه دارن نگامون میکنن میبوستم منم میبوسمش میگه بچه ها هم میان طولی نمیکشه سمیراجدیریم میاد بعدش پریسا رضایی و سعیده حسینی مهدیه و رقیه رسولپورم میاد وسمیرا عباسی تو سالن جویای احوال همدیگه هستیم که آقای لطفی درحالی که یه سینی دستش نگامون میکنه چهرهای قدیمی رو میبنه میگه شماها  تموم کردین میگیم ۲ساله باتعجب نگامون میکنه میگیم اومدیم تجدید دیدار

سمیرا عباسی میگه بچه ها امروز۹/۹/۹۹؟آخه قراربود اون روزهمه جمع شن الانم بچه هادارن میان مهدیه میگه الهام تو واقعا ازمراغه اومدی؟میگم بله عزیزم ازایالات متحده مراغه استادصدری نیا میاد که رد شه احوالپرسی گرمی میکنه میگیم استاد وایسین عکس بگیریم وایمیسته عکس میگیریم استاد پویاروهم دیدم چهره استاد رسمی ازهمه متعجب ترودیدنی تربود میگم سلام استاد(بااستادپویا بودن) وایمیسته میگه شما؟اینجا؟ سمیراعباسی میگه براهواداری فرزانه اومدیم روبمن میگه شمام اومدی؟منظورش این بود که توکه شهرستانی هستی میگم من مخصوص اومدم براتقلب رسوندن فرزانه همه میخندیم سمیرابال بال میزنه که استادسلام استادحواسش نبود میگه استادمنومیبینی میگه بله میگه سلام پریساخواهرزاده ش که۹-۱۰سالش بودو هم آورده بود میگه این که به هیچ کدومتون نمیخوره بچه شما باشه سمیرا جدیری میگه استاد نوه مونه

وای رفتیم محوطه که راحترشلوغی کنیم مصاحبه فرزانه با دکتراکرمی به ۵بعدازظهرموکول شدسارادختردایی فرزانه هم به جمعمون ملحق شد رفتیم ولوشدیم روی چمنا اول فرزانه این کاروکردوماهم چادرشوزیراندازکردیممیگم بچه تو نمیگی اینو میخوام سرکنم میگه بیخیال میرم پشت دانشکده کشاورزی فرزانه میگه الی پشتک میزنی میگم حتما میگه واقعا نگین خواهرزاده پریسامیگه بزن فرزان میگه ایول الی میزنی عینکمودرمیارم پرت میکنم میگم نگین بگیرکه درفاصله ۳-۴قدمیم وایساده چن تا پشتک میزنم همچین کاری رو تو محیط علمی نکرده بودیم که کردیم دوست عزیز چه معنا داره این کاراوالابه خدا یه کلاغ رو شاخه درخت بود میگم بچه ملک گفته بود هرجا کلاغ دیدن یادمن بیوفتین کلی خاطرات زنده میشه وجای بچه هاروسبزمیکنیم واقعا جاهمه کسایی نبودن بطبع خالی بود کلی عکس گرفتیم واما برسیم به فردین بازیا منو فرزانه وسمیرا من یه عکس از گوگوشو فردین دیده بودم رو خط ممتدخیابون پشت به هم نشسته بودن خواستیم باسمیرا عکس بگیرم عکاس سارا بود آقا فرزان هی اومدو نذاشت سه تایی نسشته بودیم وسط خیابون که سارا اومد دست فرزانو بگیره که بابا پاشو یه عکس ازاینا بگیرم یه ماشین اومد وایسادگفت ببخشین اینجا تحصن کردین هاج واج موندیم گفتیم نه رفتن ماشین همانا پیدا شدن سروکله حراستی ازته خیابان همانا بچه ها که کنار خیابون وایساده بودن گفتیم الفرارطاهره توراه بودو داشت میومد که بچه خداحافظی کردنو رفتن منو فرزانوساراموندیم با سمیرا 

طاهره اومدوکلی خوشحالیدیم همگیو حرفیدیم

یه پیکان مشد اهل بوقم گذاشته بودن جلومرکزی ازاونم عکس گرفتیم عکس دسته جمعی با پیکان عهدبوق سبز رنگ

بهشون گفتم قلم خوبی دارن بیان امروزو بنویس هیچ کدوم قبول نکردن خودم نوشتم باطاهره زیر بارون قدم زدیم  با کلی حرف.........................................................................................................................



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 22:4 | نویسنده : الهام عراقی |

1

كاش شبي باز

از لابه لاي سطرهاي عقيم

((ما))

زاده شويم....

سطري كه چشم هاي

 قصه هاي غصه دار را

تر  كند

من، بغضي شوم در گلويت

تا تو

روزي در زني ديگر

بشكني

 

 

2

مگر نه اين است

كه تو

بر باد رفته اي ؟؟

همه ي نسيم  ها

هواي سنگين تو را

برايم مي آورند ....

نمي دانم آيا تو

با طوفان بر خواهي گشت ؟

"ستاره ارشادی"



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 0:0 | نویسنده : مرتضی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.