نمیدونم چرا هروقت می‌خوام وبلاگ کلاس رو به‌روز کنم احساس می‌کنم از کلاس استاد اسدی اومدم بیرون و یک‌راست اومدم سایت دانشکده. و سمیرا جدیری رو می‌بینم که داره یواشکی عکسا و آهنگای مایکل‌جکسون رو دانلود می‌کنه. خب با اومدن وایبر و تلگرام و واتس‌آپ دیگه کمتر کسی به این‌جا سر می‌زنه. گسترش وسایل ارتباطی،ارتباط رو می‌کشه... و بعد من می‌آم کامنتای وبلاگ رو یکی‌یکی می‌خونم و شاید برم وبلاگ قدیمی خودم هم همین‌کارو بکنم و...بخندم،گریه کنم، حسرت بخورم و بزرگ شم. یه‌وقتایی بود که وقتی وبلاگ‌نویسی می‌کردم همیشه یه مخاطب خاصی تو ذهنم بود ولی الان دقیقا نمی‌دونم این‌جا برای کی و چی می‌نویسم. ولی خب حتماً یه اتفاقاتی هم افتاده. مثلا دیدن اسم سمیرا عباسی توی آخرین کامنت وبلاگ تو رو یاد این موضوع می‌ندازه که یه همچین همکلاسی هم داشتی. مگه من از کلاس چهل‌پنجاه‌نفری اسم چندنفر یادم مونده؟ از چندتاشون خاطره خوب یا بد دارم؟ و دلم برای چندتاشون تنگ می‌شه؟

 

سمیرا عباسی از ۹/۹/۹۹ حرف زده. خوبه که هنوز یادمونه. چقدرم زود می‌گذره،همش پنج‌سال دیگه مونده. تا اون‌موقع بیشتر بچه‌ها متاهل‌اند با چندتا بچه. من همین الان دلم میخواد لپ پسر خانم صلاحلی رو بگیرم بکشم. امیدوارم سال ۹۹هم یه کوچولوی دیگه داشته باشه. :) 

تا الان که سال ۹۴ هستیم چه اتفاقاتی افتاده؟ چقدر از همدیگه خبر داریم. کی از محمد سروری خبر داره؟ کی از خانم...ببین اسمشم فراموش کردم :( فقط همیشه با معصومه بود و اردو هم باهامون بود. اول اسم‌ها فراموش می‌شن،بعد خاطره‌ها، بعد صداها...آخرش فقط یه تصویر محو می‌مونه. مثل یه خواب... ولی هرکسی بنابه تاثیری که روی هرکسی گذاشته موندگاره. طبیعیه که ما بعضی‌ها رو هرگز فراموش نکنیم...

خب... ۹۹می‌بینمتون. ؛)



تاريخ : پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ | 21:52 | نویسنده : مرتضی |
بهترین دوست پنج سالگی. بهترین دوست پنجشنبه‌ها.

بهترین دوست نوزده سالگی. بهترین دوست سه‌شنبه‌ها.



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 19:1 | نویسنده : مرتضی |
مرداد. مرداد بود. این دست‌ها باید می‌رفتند مسافرت. بعد یک نقطه. بعد یک خداحافظی. کار از کار گذشته بودو ما هنوز به فکر دست‌کش‌ها بودیم. همین حالا. زمان ماضی بود. فاصله. تهوع. شکستنی بود. مشترک. رویاهای مشترک. شکست‌های مشترک. زخمی بودی. درد داشتی. اما همیشه می‌گفتی خوبم. روی این کاغذ خیلی چیزا می‌شه نوشت. تعطیل. ما نسیان یک‌نفر بودیم. نه. عادت نداشتم. وقتی برگشتم نبودی. اولیس. چرا. زمان مضارع. تو همه‌چیز رو جابه‌جا کردی عزیزم.
من و تو قصه‌ی یک کهنه کتابیم،مگه نه؟



تاريخ : شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 8:23 | نویسنده : مرتضی |
بعد از سه‌سال برگشتم به تبریز. به دانشگاه تبریز. هیچ چیز تغییر نکرده بود. مطلقاً هیچ چیز. جز آدم‌ها. آدم‌های سابق آن‌جا نبودند. به همه جای دانشگاه سرک کشیدم. از بیشتر جاها خاطره داشتم.
ولی تبریز برای من وقتی تبریز شد که از دانشگاه لعنتی زدم بیرون. وقتی با علی آقاپور رفتم موزه‌ی معماری توی دفتر یادداشتم نوشتم:«همه‌ی ما یه روز برمی‌گردیم به جایی که دوست‌ش نداریم.به‌خاطر آدم‌هایی هنوز دوست‌شون داریم.»
کتابفروشی شایسته تنها جایی بود که بیشتر از یک‌بار رفتم. چقدر دوست دارم این کتابفروشی رو...
خیلی‌ها رو نتونستم ببینم. بچه‌های اصلی رو دیدم به استثنای دونفر که خیلی دوست داشتم ببینم‌شون و نشد. نمی‌شد...
مخاطب این وبلاگ صفر شده. شاید مخاطب همه‌ی ماها هم یه‌جوری صفر شده. دیگه کم‌کم همه‌مون بزرگ می‌شیم و خاطرات فرعی رو فراموش می‌کنیم. آدمای فرعی رو فراموش می‌کنیم. خیابونای فرعی رو فراموش می‌کنیم و... فقط چیزای اصلی می‌مونن. مگه ما چندتا آدم اصلی داریم تو زندگی‌مون؟چندتا پیاده‌رو؟ چندتا خاطره؟ روز به روز تبدیل به آدمای محدودتر و غیرقابل تحمل‌تر می‌شیم. من خودم چندوقته بشدت این احساس رو دارم که دوره‌ی جوونی رو پشت سر گذاشتم و درگیر بحران میانسالی شدم!
نمی‌دونم تا کجا می‌شه به گذشته پناه برد و تا چندسال دیگه این گذشته رو به یاد می‌آریم. تا کی چیزی به اسم دوران دانشجویی برامون یه مفهوم خاص داره. ولی می‌دونم یه چیزایی هیچوقت فراموش نمی‌شن. چیزایی که معنای اونا رو بیشتر از دونفر نمی‌دونه... در نهایت همه تبدیل می‌شن به دونفر. دونفر سابق!



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ | 9:3 | نویسنده : مرتضی |

سلام

بچه ها خانم آقاپور در آزمون دكتري موفق به كسب رتبه لازم شدند. و امسال در دانشگاه شيراز زبان و ادبيات فارسي مي خونند. از همين‌جا بهشون تبريك ميگم. به اميد موفقيت هاي بيشتر براي ايشون و ساير دوستان.

راستي مهدي عبدالهي هم هم‌اكنون در مقطع كارشناسي ارشد در دانشگاه شهيد بهشتي مشغول به تحصيل مي‌باشند.



تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ | 17:44 | نویسنده : مرتضی |
سلام دوستان

این روزا خیلی دلم هوای اینو میکنه که با بچه های جلسه کتابخوانی باز دور هم جمع بشیم. توی چمنای دانشگاه باشه بهتره... بدون حتی یه غایب! بستنی کیم هم بخریم!

داداشم که از من بزرگتره یه دوست داره که خیلی صمیمین. ۱۰ سالیه همکارن توی نیرو هوایی. با هم یه جا خونه خریدن و می گفت از الان نگرانیم که وقتی ۱۰-۱۵ سال دیگه بازنشسته بشیم چطور از هم جدا بشیم واسه همین تصمیم گرفتن با هم یه کار مشترک راه بندازن که تا همیشه با هم باشن. یکی از حسرتای من توی زندگیم اینه که از این دوستا نتونستم داشته باشم. شاید اشکال از من بوده... نمی دونم...یعنی موقعیتایی بوده که میتونستم داشته باشم اما از هم جدا شدیم به جبر زندگی... مثل پریسا که این روزا هی وعده دیدار میذاریم که اسدآباد هم رو ببینیم اما من تبریزم و اون تهران. من تیر میرم اسداباد و اون شهریور! و همینطور قرار و قرار و قرار هایی که بالاخره سالی یه بار تحقق پیدا میکنه!

گاهی فکر می کنم اگه ما چند نفر هم یه کم زودتر شروع میشد یا دیرتر تموم میشد (پراکنده میشد) ما دوستای خیلی خوب تری می شدیم و در کنار هم آدمای بزرگتری میشدیم وخیلی کارای بزرگ میتونستیم بکنیم. جالبه که من با بعضی از بچه ها تازه داشتم اشناتر و مچ تر میشدم. من از پرکارترین روزای زندگی ادبیم همون وقتا بود! بعد از اون دست و پا شکسته پیش اومدم...

اما حالا هم که پراکنده شدیم هیچ دلم نمیخواد که تبدیل به خاطره بشیم (جدا از این قسمت بیزارم و وحشت دارم!) میتونیم دوستایی باشیم که هر چند سال یکبار همدیگه رو توی همین تبریز ببینیم.

من طبق برنامه خودم بیشتر از یکسال دیگه تبریز نیستم (تا زندگی چه خواهد...!) وقتی از اینجا برم احتمالا تغییر می کنم، زندگیم عوض میشه، تصمیمات عجیبی ممکنه بگیرم برای زندگیم! و شاید این وسطا فراموشکار هم بشم. پس ازتون میخوام اگه اینایی که گفتم شدم حتما حتما قرارمون رو یادم بیارید. بهم بگید که برای نجات دوستی ها از چنگ خاطره شدن هیچ بهانه ای پذیرفته نمیشه! اگه خواستم ۹/۹/۹۹ نیام  سرزنشم کنید. چون من فهمیده ام اگه قرار باشه همه ی چیزایی رو که توی زندگی پشت سر میذاریم فراموش کنیم، زندگی دوزخی میشه برا خودش. و یه مشت خاطره بیشتر از هر چیزی می تونن آدمو عذاب بدن.

راستی من به داداشم گفتم که ما هم با دوستامون قرار گذاشتیم که ۹/۹/۹۹ ساعت ۹ جلوی دانشکده مون هم روببینیم. خیلی براش جالب بود. دو روز بعدش یهویی گفت: «من همه ش یادم میفته که قراره سال ۹۹ دوستاتو ببینی. خیلی خوبه خوش به حالت!»



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ | 16:49 | نویسنده : محمودی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.