امروز خواب ديدم عليرضا بهم زنگ زده و ميگه:"كي مياي تبريز؟!" خلاصه بعد از كلي مذاكره در رويا توافق كرديم شهريور بچه ها جمع بشند تبريز تا تجديد ديداري داشته باشيم!!!
اين ها همه ش توي خواب بود ولي خوب كه فكر كردم ديدم ميتونه توي واقعيت هم اتفاق بيفته. شهريور بچه ها براي نيومدن كمتر بهانه دارند. بچه هاي شهرستاني كه مطمئنم ميان، بچه هاي تبريزي هم كه كارشون راحت تره.
شما هم نظرتون رو بگيد. ولي فكر ميكنم همين شهريور 92 خوب باشه.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 20:57 توسط مرتضی ملک محمدی
|
كاري كه من هر روز انجام ميدم سر زدن به اين وبلاگه. وبلاگ كلاسمون كه هيچوقت نخواست فقط متعلق به عده ي محدودي باشه ولي در نهايت اينطوري شد.
به اين وبلاگ سر ميزنم و ميرم سراغ آرشيوش. از دعواهامون بگير تا روزهاي خوب و شيرين. از انجمن ادبيمون و بعدها جلسات كتابخواني كه تاثيرگذارترين روزهاي عمر من بودند. از شركت توي جشنواره انجمن علمي، همراه معصومه و هاجر و فال حافظ گرفتن ها و مسابقه انشانويسي...(كه من هنوز اون انشاها رو دارم) از روزهايي كه زلزله اومد و من فرار كردم... از اردوي به يادماندني قلعه بابك...
خيلي چيزها بود... خيلي چيزها هست.
قرارمون 9/9/99 بود... ولي من يكي شايد نتونم تا اون موقع صبر كنم. بيايد توي همين امسال همديگه رو ببينم. اون 9/9/99 هم سرجاي خودش باشه. هفت سال ديگه است... نذاريد همديگه رو راحت فراموش كنيم. دست در دست هم نهيم به مهر/كلاس خود را كنيم آباد...
شايد واقعا كلمات نتونند اون حس دلتنگي كه دارم رو نشون بدن...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 23:21 توسط مرتضی ملک محمدی
|
خودم هيچوقت فكر نميكردم روزي دلم براي تبريز تنگ شود. حالا هم اگر ازم بپرسي براي چه چيزي دلت تنگ شده شايد جواب روشني نداشته باشم.ولي فكر ميكنم روزهايي كه تبريز بودم هرچه بودند روزهاي معمولي نبودند. يا اگر روزهاي معمولي هم وجود داشت كمتر بودند.
اما چيزي كه هست اينه كه من دوست تبريزي به اون صورت ندارم و اگه بيام تبريز واقعا نميدونم بايد چه كسي رو ملاقات كنم. سايد عليرضا تنها كسي باشه كه بشه ديد. هرچند فقط دوست دارم توي بعضي خيابون ها و كوچه هايي كه ازشون خاطره دارم قدم بزنم.
و فكر ميكنم براي رفتن به تبريز حداقل بايد 4ماه ديگه صبر كنم. اين تصادف لعنتي واقعا بدموقع بود وگرنه خيلي دوست داشتم ارديبهشت اونجا باشم.
دلم براي خيلي چيزها تنگ شده است...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 2:19 توسط مرتضی ملک محمدی
|
اين وبلاگ رو نميدونم چه جوري بهش نگاه كنم. اگه بخوام بعنوان يه نماد بهش نگاه كنم كه افتضاحه. يعني رابطه ي بين بچه ها اصلا خوب نيست. درحالي كه صحبت از رابطه ي بچه ها واقعا كار سختيه. كلاس ما چندتا باند داشت. رسول جعفريان يه باند داشت. پريسا رضايي يه باند داشت. سپيده رحماني يه باند داشت. منم اگه باندي داشتم بچه هاي انجمن ادبي و بعدها جلسات داستان خواني بودند. رسول فكر ميكنم هنوز هواي باندشو داره و رابطشو تا حد ممكن با دوستاش حفظ كرده. اون دوتاي ديگه رو چون تبريز نيستم اطلاعي ندارم. خودم هم رابطه ي نصفه و نيمه با بچه ها دارم. و متاسفانه رابطه نزديك و صميمي با هيچ كدوم از بچه هاي كلاس درحال حاضر ندارم. يعني از وقتي دانشگاه تموم شد بچه ها نه اينكه با هم غريبه شدند ولي بنابر دلايلي كم كم رابطه ها سرد شد. و در بيشتر موارد رابطه ها قطع شد.
برخلاف خوابگاه كه هنوز با هم اتاقياي سابقم ارتباط دارم و فكر ميكنم بيشتر بچه هاي خوابگاهي هنوز با هم اتاقياشون رابطه خوب و نزديكي دارند.
من يكي خودم باورم نميشه كه مثلا با عليرضافيضي زاده كه بيشتر مواقع باهم بوديم ارتباطي نداشته باشم. يا با رسول و قاسم(چنگيز) و ميثم و توحيد و مهدي عبداللي و محمد سروري و حتي نظام. يا با بچه هاي انجمن ادبي كه بهترين و مفيدترين لحظات دانشجويي من توي اون جلسات كتابخواني گذشت.
واقعا چه اتفاقي افتاده؟ آيا صرفا مشكلات زندگي باعث اين سردي رابطه ها شده؟
سوالي كه ذهنم رو مشغول كرده اينه كه تبريزيا هم كه هنوز توي يك شهر زندگي ميكنند رابطه شون خوب نيست؟
من يكي خيلي وقتا دلم برا كلاس و بچه ها تنگ ميشه. درسته استاد خوب نداشتيم. درس خوب نداشتيم و همه ش عربي بود. نميدونم چيزاي منفي هم كم نبودند ولي هرچه بود كلاس دوران دانشجويي مون بود. ما تازه وقتي رفتيم قلعه بابك فهميديم كه چقدر باهم بودن ميتونه به كلاس كمك كنه. اون اردو دير بود ولي خوب بود. حداقل جزو خاطرات خوب دوران دانشجوييمون بود.
ولي دركل ما هيچوقت ياد نگرفتيم باهم رفيق باشيم. ياد نگرفتيم مي شود صميمي بود بدون آنكه كسي پشت سركسي حرف بزند. و نمي دانستيم يك جو شاد چقدر مي تواند همه چيز را تغيير بدهد.
حالا اين حرف ها هيچ سودي ندارد.ولي مهم اين است كه همين حالا شروع كنيم. حداقل دوستانمان را از ياد نبريم. من بيشترين فاصله جغرافيايي را با همه دارم ولي هميشه به ياد همه هستم. فكر ميكنم هنوز بچه ها از همديگه ميترسن. يا خجالت ميكشن. فقط دوست دارم اين رو بدونن هيچ ايرادي نداره اگه درگذشته باهم مشكل داشتن حالا دوباره باهم رابطه داشته باشند. اتفاقا خوب هم هست.
حرف كلي من اينه كه حيفه اينجوري بشه رابطه ها...
سال نو رو به همگي تبريك ميگم و اميدوارم سالي خوب و متفاوت داشته باشيد.
_______________________________________________________________
خواهش ميكنم نظر خودتون رو بگيد. خجالت نكشيد.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 18:42 توسط مرتضی ملک محمدی
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 14:16 توسط الهام عراقی
|
تا حالا فکر کردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت ،شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن

پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت
منبع متن :
(گروه گلها)
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 14:13 توسط الهام عراقی
|