چقدر تو را کم دارم و چند تکه ابر و یک تاکسی. چقدر خیابان کم داذم،چقدر هیجان کم دارم. چقدر دلم می‌خواهد بیایی بگویی سلام! دیر نکردم که؟ چقذر دلم فاصله می‌خواهد، سرسره و تاب می‌خواهد، سیمکارت شکسته و کتاب نخوانده می‌خواهد. چقدر محتاج صدای پر از غم.ات هستم و چقدر دلم می‌خواهد از عرض خیابان رد شویم و تو چیزی بگویی و من جواب بدهم:«منم...» چقدر دلم نم‌نم باران می‌خواهد ،چقدر دلم رود جاری می‌خواهد و گلی زیبا ببینم که اسمش را ندانم و چقدر دلم رنگ یاسی می‌خواهد. چقدر دلم کلمات سرزده می‌خواهد، خنده‌ی از ته دل و سیب سبز می‌خواهد. چقدر دلم حرکت می‌خواهد، ترس می‌خواهد، گریز می‌خواهد. چقدر دلم تو را می‌خواهد با همه‌ی متعلقاتت...



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ | 19:15 | نویسنده : مرتضی |
امروز دلم می‌خواست با هم دوست باشیم. امروز دلم می‌خواست رازهای همدیگر را بدانیم...



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ | 15:43 | نویسنده : مرتضی |
یک تن‌ کم است و جهان

گوییا ز بُن خالیست...‌ «لامارتین»

دلم گرفته بود و هوا ابری بود و توی تاکسی بودم و دلم برای تو تنگ شده بود و می‌خواستم گریه کنم و بغض بود و نمی‌گذاشت و هربار صدایت را می‌شنیدم می‌مردم و می‌رفتم پشت پنحره.

صدایی که من دوست داشتم خالی از ترس و دلهره بود و به لبخندی می‌ماند که پر از دوست داشتن بود و تو برای من همیشه سه‌شنبه‌ای و چقدر سخت می‌توانستیم همدیگر را پیدا کنیم و من هیچوقت نتوانستم صورت‌ات را به یاد بیاورم و تنها صدا بود. صدایی که مبهم بود و دور بود و با این‌همه پر از سلام بود...



تاريخ : سه شنبه دهم آذر ۱۳۹۴ | 23:24 | نویسنده : مرتضی |
می‌آیی و می‌روی،می‌روی و می‌آیی... مگر چندنفر توی زندگی‌ت به‌ت گفتن: بیا!!؟ ... من یه گذشته‌ی ناقص دارم. گذشته‌ای که اگه خوب توش بگردی همه چی هست ولی خیلی چیزها هم نیست. یک تناقض ملیح. بزرگترین تفاوت من با گذشته اینه که به طرز نفرت‌انگیزی ساکت و آروم شدم. بی‌تفاوت‌تر از هر زمان دیگه‌ای. الان چهار سال از دوران دانشجویی می‌گذره و اگه بخوام قضاوت کنم یه دید واقع‌گرایانه‌تذ دارم. اما دلم نمی‌خواد قضاوت کنم. همه‌ی اون اتفاقا هر چند وقت یک‌بار خودشون رو توی احساساتم نشون می‌دن و من می‌نویسمشون. و خیلی‌هاشون رو نمی‌شه نوشت و به جاش لبخند می‌زنی، بعضی وقتا خیره می‌شی به سقف، بعضی وقتا گریه می‌کنی و بیشتر وقتا قدم می‌زنی و قدم می‌زنی. هرچند در نهایت همه چی رو فراموش می‌کنی و هرروز از جلوی یه مغازه رد می‌شی و می‌پرسی ماست دارین؟ و اصلاً هم یادت نمی‌آد که دیروز و پریروز هم همین سوالو پرسیدی.



تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 18:16 | نویسنده : مرتضی |
نمیدونم چرا هروقت می‌خوام وبلاگ کلاس رو به‌روز کنم احساس می‌کنم از کلاس استاد اسدی اومدم بیرون و یک‌راست اومدم سایت دانشکده. و سمیرا جدیری رو می‌بینم که داره یواشکی آهنگای مایکل‌جکسون رو دانلود می‌کنه. خب با اومدن وایبر و تلگرام و واتس‌آپ دیگه کمتر کسی به این‌جا سر می‌زنه. گسترش وسایل ارتباطی،ارتباط رو می‌کشه... و بعد من می‌آم کامنتای وبلاگ رو یکی‌یکی می‌خونم و شاید برم وبلاگ قدیمی خودم هم همین‌کارو بکنم و...بخندم،گریه کنم، حسرت بخورم و بزرگ شم. یه‌وقتایی بود که وقتی وبلاگ‌نویسی می‌کردم همیشه یه مخاطب خاصی تو ذهنم بود ولی الان دقیقا نمی‌دونم این‌جا برای کی و چی می‌نویسم. ولی خب حتماً یه اتفاقاتی هم افتاده. مثلا دیدن اسم سمیرا عباسی توی آخرین کامنت وبلاگ تو رو یاد این موضوع می‌ندازه که یه همچین همکلاسی هم داشتی. مگه من از کلاس چهل‌پنجاه‌نفری اسم چندنفر یادم مونده؟ از چندتاشون خاطره خوب یا بد دارم؟ و دلم برای چندتاشون تنگ می‌شه؟

 

سمیرا عباسی از ۹/۹/۹۹ حرف زده. خوبه که هنوز یادمونه. چقدرم زود می‌گذره،همش پنج‌سال دیگه مونده. تا اون‌موقع بیشتر بچه‌ها متاهل‌اند با چندتا بچه. من همین الان دلم میخواد لپ پسر خانم صلاحلی رو بگیرم بکشم. امیدوارم سال ۹۹هم یه کوچولوی دیگه داشته باشه. :) 

تا الان که سال ۹۴ هستیم چه اتفاقاتی افتاده؟ چقدر از همدیگه خبر داریم. کی از محمد سروری خبر داره؟ کی از خانم...ببین اسمشم فراموش کردم :( فقط همیشه با معصومه بود و اردو هم باهامون بود. اول اسم‌ها فراموش می‌شن،بعد خاطره‌ها، بعد صداها...آخرش فقط یه تصویر محو می‌مونه. مثل یه خواب... ولی هرکسی بنابه تاثیری که روی هرکسی گذاشته موندگاره. طبیعیه که ما بعضی‌ها رو هرگز فراموش نکنیم...

خب... ۹۹می‌بینمتون. ؛)



تاريخ : پنجشنبه یکم مرداد ۱۳۹۴ | 21:52 | نویسنده : مرتضی |
بهترین دوست پنج سالگی. بهترین دوست پنجشنبه‌ها.

بهترین دوست نوزده سالگی. بهترین دوست سه‌شنبه‌ها.



تاريخ : جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ | 19:1 | نویسنده : مرتضی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.